پارت بیست و نهم :

شهاب آرام وارد خانه شد.
فضای خانه ساده بود؛ اما تمیز و مرتب. روی دیوار چند عکس خانوادگی قدیمی و کنار پنجره چند گلدان کوچک دیده می‌شد.
روشا مستقیم به سمت اتاق رفت.
- قهرمان؟ مهمون داریم.
صدای ضعیفی از داخل اتاق آمد.
- کیه؟
- یکی که می‌خواد ببینه تو چقدر شجاعی.
شهاب کنار در ایستاد.
پسربچه‌ای حدود هفت ساله روی تخت دراز کشیده بود. صورتش رنگ پریده بود و دستگاه کوچکی کنا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادی

    0

    چرا روشا شهاب رو کشوند تا خونه اون بچه ؟؟ نکنه نقشه کشیده که خودشو پیش شهاب یه آدم خیرنشون بده ؟

    ۷ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    نمیدونم که

    ۶ روز پیش
  • مهسا

    0

    روشا چرا اصرار داشت شهاب این بچه رو ببینه؟ کمی گیج شدم

    ۱ هفته پیش
  • اسما

    0

    اومم چرا روشا میخواست شهاب این پسرو ببینه یعنی ربطی داره بهش

    ۱ هفته پیش
  • مامان عسل

    1

    روشا تو نیت خیر و انسان دوستانه ای داری چرا با آراز و دوستاش دنبال بازی های مزخرف میری یا شهاب و میخوای دور بزنی ودنبال انتقام هستی نمیتونم درکت کنم 🤫🤫

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️